پارت چهل و دوم :

انگشتان باریک و بلندِ استخوانی‌اش را روی تابلو کشید و گردنش را کج کرد و به جلو نگاهی انداخت. بادی وزید و برگ‌ها را به داخل جنگل شوت کرد. کم‌کم ترس هم مثل سرما روی تنش نشست و او را قالب گرفت. زیرلب گفت: «لااله الا الله! اینجا دیگه کدوم جهنم‌دره‌ایه که این آدم زندگی می‌کنه؟» یک بار دیگر آدرس را مرور کرد: «هلموت سُفلا، میدان پارتیان، کوی آپادانا، آخرین خانۀ جادۀ جنوبی. شبیه آدرس یه خونۀ رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    حتما لباس تنش نبوده رفته بپوشه وبیاد اصلا خیال بد نکن فرشته

    ۵ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وااای

    ۴ روز پیش
کپی شد!